السيد الخميني

40

ديوان امام ( فارسى )

حُسن ختام الا يا ايُّها الساقى ز مى پُر ساز جامم را * كه از جانم فروريزد هواى ننگ و نامم را از آن مى ريز دَر جامم كه جانم را فنا سازد * بُرون سازد ز هستى هسته نيرنگ و دامم را از آن مى ده كه جانم را ز قيد خود رها سازد * به خود گيرد زمامم را فروريزد مقامم را از آن مى ده كه در خلوتگه رندان بىحرمت * بهم كوبد سجودم را بهم ريزد قيامم را نبودى در حَريم قدس گل‌رويان ميخانه * كه از هَر روزنى آيم گلى گيرد لجامم را روم دَر جرگه پيران از خود بىخبر شايد * بُرون سازند از جانم به مى افكار خامم را تو اى پيك سبك باران درياى عَدم از من * به دَريادارِ آن وادى رَسان مدح و سَلامم را بساغر ختم كردم اين عَدم اندر عَدم نامه * به پير صُومعه برگو ببين حُسن ختامم را